تبليغاتX
دوست
ایام سوگواری بانوی دو عالم ُ بزرگ مادر اسلام زهرای اطهر را به تمامی دوستای عزیزم تسلیت می گم و امیدوارم بتوانیم بهره کافی را از این ایام ببریم .. ..............

التماس دعا . کوچیک شما زهرا

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه نهم خرداد 1386 |
                            

یک زمان بی غیر وصل یار می خواهد دلم

زآسمان یکبار این رفتار می خواهد دلم

من نمی دانم چرا کمتر میسر می شود

هر چه را در عاشقی بسیار می خواهد دلم

 

*********

این یه ضرب المثل چینی هستش .خیلی قشنگ گفته . دوستان واسه یه چند لحظه رو این حرف فکر کنین  .

اگر می خواهی احساس ثروتمند بودن و توانگری کنی چیزهایی را به خاطر بیاور که پول قادر به خرید آنها نیست .

با پول می توانی همسری زیبا داشته باشی آما عشق واقعی هرگز **

با پول می توانی خانه ای مجلل داشته باشی اما آسایش را هرگز **

با پول می توانی کتابخانه ای مجهز داشته باشی ولی استعداد و معلومات را هرگز**

با پول می توانی زیباترین تختخواب را داشته باشی اما خواب را حت را هرگز **

و با پول می توانی مقا داشته باشی اما احترام را هرگز **

 

*************

من از این دنیا چی می خوام دوتا صندلی چوبی که منو تو رو بشونه واسه گفتن خوبی

 من ازان دنیا چی می خوایم یه  وجب زمین خالی همونقدر که یک اتاقک بشه خونه خیالی

من از این دنیا چی می خوام یه جعبه مداد رنگی بکشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی

آدمای دست و دلباز از توی قلک طاقچه بردارن بذر محبت واسه بارداری باغچه

من از این دنیا چی می خوام دو تا بال برای پرواز برم تا روز تولد برسم به فصل اوقاف

برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارن که یه شب با یه دل سیر چشاشونو هم بذارن

بگم غصه ها سر اومد گریه بس که بهتر اومد .گریه بس که بهتر اومد 

 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هشتم خرداد 1386 |
 

گوش كن:

وزش بي رحم تنهايي را

در شهروجود پر افسوسم مي شنوي

 

من غريبانه

در اين ظلمت

صدا مي كنم تو را

نامت

پژواك من در اين تنهايي و تاريكي است

 

دست هايت را چون خاطره اي سوزان

در دستان عاشق من بگذار

 

تا شايد دمي

جسم فسرده ام

با د ستان گرمي بخش چون تو

آرامش گمشده اش را باز جويد

 

منتظرت مي مانم

به اميد صدا و دستان گرمت

****

 

خانمي ‌از منزل‌ خارج ‌شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن ‌گفت‌: شماها را نمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه ‌باشيد لطفا به‌ داخل ‌بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان ‌پرسيدند: آيا شوهرت ‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌ زن ‌به‌ خانه‌ بازگشت ‌همسرش ‌تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف ‌كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ در خانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت ‌كن‌. سپس ‌زن ‌آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ با هم‌ داخل ‌شويم‌. زن‌ علت ‌را پرسيد و يكي ‌از آنها توضيح‌داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت ‌است ‌و به‌ يكي‌ ديگر از دوستانش ‌اشاره‌ كرد و گفت ‌او موفقيت ‌و ديگري ‌عشق ‌است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت ‌در ميان ‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب ‌كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي ‌شوهرش ‌تعريف ‌كرد. شوهر كه‌ بسيار خوشحال ‌شده ‌بود با هيجان ‌خاص‌ گفت‌: بيا ثروت ‌را دعوت‌ كنيم ‌و منزلمان ‌را مملو از دارايي ‌نماييم‌. اما زن ‌با او مخالفت ‌كرد و گفت‌: عزيزم ‌چرا موفقيت ‌را نپذيريم‌! در اين ‌ميان‌ دخترشان‌ كه ‌تا اين ‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي ‌آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق ‌را دعوت‌ كنيم ‌و منزلمان ‌را سرشار از عشق‌ كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن ‌نگاه ‌كرد و گفت‌: بيا به ‌حرف‌ دخترمان ‌گوش ‌دهيم‌، برو و عشق‌ را به ‌داخل ‌دعوت ‌كن‌، سپس‌ زن ‌نزد پيرمردان ‌رفت ‌و پرسيد كداميك‌ از شما عشق ‌هستيد؟ لطفا داخل ‌شويد و مهمان ‌ما باشيد. در اين ‌لحظه ‌عشق ‌برخاست ‌و قدم ‌زنان ‌به ‌طرف ‌خانه ‌راه ‌افتاد. سپس‌ آن ‌دو نفر هم‌ بلند شده ‌و وي‌ را همراهي ‌كردند.
زن‌ با تعجب ‌به ‌موفقيت ‌و ثروت‌ گفت‌: من ‌فقط عشق ‌را دعوت‌ كردم‌! در اين ‌بين ‌عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت ‌يا موفقيت ‌را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌ منتظر بمانند اما زماني ‌كه ‌شما عشق‌ را دعوت ‌كرديد، هر جا كه ‌من‌ بروم‌ آنها نيزهمراه‌ من ‌مي‌آيند.هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت ‌نيز حضور دارد.

*********

 

به هر دمكوچه خاموش...؟
سر آن كوچه خاموش غريبانه نشستم
راه آن كوچه به هرعابردل سوخته بستم
تن به ديوار فرو كوفتم وسربشكستم
گفتم:
آخرتومي آيي،

                                   تومي آيي،

                                                             تو مي آيي
يادم افتاد به آن پيوند گسسته، يادم افتادبه پيمان شكسته
يادم افتاد به آن روز جدايي، يادم افتاد كه ديگر نمي آيي
پيش چشمم همه خاطره ها بال گشودند
يادم آمد شب مهتابي گرمي، دست در دست هم از آن كوچه گذشتيم
يادم افتاد كه گفتي! سر سكوي بزرگي بشينيم و نشستيم
دست در دست نهاديم وديده بستيم
كوچه ازخاطره پر بار، سينه ازوسوسه سرشار، شهرازهمهمه پرسو
توبرانگشت من انگشت گره كردي وگفتي:
گره اي راكه من امروززدم كس نگشايد
هيچ پيماني از اين بيش نباشد
برگي از شاخه اي افتاد، كمي زمزمه سر داد
آشنايي هم از آن كوچه گذر كرد
به سراپاي تو هرگشت ونظر كرد
تو پريشان شدي و لب بگذيدي
نرم چون سايه به آغوش من از ترس خزيدي
من صداي تپش قلب تو را مي شنيدم
ترس را آنگاه در چشم توديدم
ماه مي ريخت به راه من و تو، ما دو عاشق، گنهكار
گاه بيدار وگاهي خواب گذشتيم
زيرباراني ازآن نقره مهتاب
نرم چون آب گذشتيم، بازشدپنجره هاي نرم
وكس گفت كه هستيد؟!
ما گذشتيم وبه لبخندجوابي نداديم
گفت: پيداست كه هستيد!
بسته شد پنجره ما نيز بگذشتيم
سر آن كوچه منفور نشستيم
ولب از زمزمه بستيم
راست مي گفت كه ان مردك عيلر، راست مي گفت كه هستيم
حال اين كوچه مان هست
همان عطر، همان بو، همان رنگ، همان رو
پنجره اماهمچنان گردگرفته، همچنان دست نخورده
مانده خاموش و افسرده
ديرگاهي است برآن نقش سرانگشت نيست
نكنه يار مرده
سالها رفت ولي كوچه همانجاست هنوز
همه برجاست همه باقيست...... ولي
كوچه آن كوچه دگرنيست، سالهارفت چوباد
پانزده وبيست و سي، من غريبانه نشستم يك عمر
بر سكوي آن كوچه ننگ، يكي انداخت برايم گل، آن ديگرسنگ
من نه ازسنگ رميدم نه ازسنگ خنديدم، نه ازآن سنگ زنان رنجيدم
آن قدر ماندم وماندم كه چون برگ برسرتنهايي خودخشكيدم
نوجوان بودم واين كوچه گذرگاهم بود
كوچه ی خاطره ها، زمزمه ها،كوچه ی ساكت ودلخواهم بود
ولي امروزكه زين كوچه بيرون مي آيم
نوجوانی رفته وپيرمي آيم، بادلي سوخته وغرق به خون مي آيم
كس ندانست ونداندكه چه آمدبه سرم، اين همه سال تو نيز نگرفتي خبرم
همگان پندارند من راه افتادم
من دل ازكف داده وراه گم كرده ورهگذرم
واي به حال دلم، سر اين كوچه نشستم سي سال
ولي امروز غريب وطن خويشتنم
تو كجایي كه بيايي كه ببيني كه هنوز
ره نشين اين كوچه خاموش منم
راستي تو كجایي كه بيايي كه ببيني كه هنوز
ره نشين اين كوچه خاموش منم........

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه دوم خرداد 1386 |
در تب حسرت دچار حس خودخواهی شدم

آشیانم را به هم پاشیدم و راهی شدم

آمدم تا با سبکبالان ساحل بپرم

در میان موج دریا طعمه ماهی ها شدم

خواستم آهو شوم در پیش او دشتی نبود

خواستم تا بازگردم راه برگشتی نبود

خواستم در شهر گل حالی کنم چرخی زنم

گل فراوان بود اما میل گل گشتی نبود

خواستم با چون پرستو باز گردم از سفر

لا به لای تنگنای شاخه ها بالم شکست

خواستم سر سختی ام را بر همه ثابت کنم

قهرمان بردبار ناگهان از پا نشست

خواستم تنهایی ام را با کسی قسمت کنم

بین جمع عاشقان یک با صفا پیدا نشد

خواستم فریادددددددددد من تا آسمان ها پر کشد

همره فریاد من یک همصدا پیدا نشد

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 |
در تب حسرت دچار حس خودخواهی شدم

آشیانم را به هم پاشیدم و راهی شدم

آمدم تا با سبکبالان ساحل بپرم

در میان موج دریا طعمه ماهی ها شدم

خواستم آهو شوم در پیش او دشتی نبود

خواستم تا بازگردم راه برگشتی نبود

خواستم در شهر گل حالی کنم چرخی زنم

گل فراوان بود اما میل گل گشتی نبود

خواستم با چون پرستو باز گردم از سفر

لا به لای تنگنای شاخه ها بالم شکست

خواستم سر سختی ام را بر همه ثابت کنم

قهرمان بردبار ناگهان از پا نشست

خواستم تنهایی ام را با کسی قسمت کنم

بین جمع عاشقان یک با صفا پیدا نشد

خواستم فریادددددددددد من تا آسمان ها پر کشد

همره فریاد من یک همصدا پیدا نشد

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 |
دوستای خوبم من چند روزی ممکنه غیبت داشته باشم از همتون عذر می خوام . جبران می کنم .

عزیزانم واسم دعا کنید یکی از عزیزام مریضه . ممنون .

نوشته شده توسط زهرا در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 |
 ...
دوستای خوبم سلام .عزیزان من یه جند روزی به دلیل مریضیم آپ نمی کنم . ایشاا.. جند روز دیگه با دست پر میام . قربانتان .زهرا
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 |
عقل گوید: که بیا با هم از اینجا برویم

عشق گوید : بیاور عطش تازه تری

عقل بگذار همان ساز خودش را بزند

او که از حادثه عشق ندارد خبری

این همه پنجره باز تو  داری اما

باز از روزنه ای بسته به من می نگری

تو اگر پنجره ای باز کنی سوی دلم

من دز اندیشه تو بازکنم بال و پری

کاش یک روز مرابا خود از اینجا ببری

ای که از من به خودم این همه نزدیکتری

***

هنگام گدر از باغ گل سرخ ْ گل سرخی را به شدت غمگین دیدم

علت را پرسیدم ؟

گفت :دلم گرفته

گفتم : از چه کسی ؟

گفت: از یک دوست

گفتم : کدام دوست ؟

گفت : گل نیلوفر را می گویم . کمی با دقت نگریستم و ساقه رونده نیلوفر را به دور ساقه آن دیدم .

گقتم :چون نیلوفر به دور ساقه ات پیچیده و بالا رفته ناراحتی ؟

گفت : نه . من خودم دستش را گرفتم تا بالا بیاید . اما همینکه قدش از من بلندتر شد نرده های آهنی باغ را به من ترجیح داد و به دور آنها پیچید .

خیلی عصبانی شدم . چقدر از نیلوفر بدم آمده بود . ناخودآگاه کمر خم کردم تا نیلوفر قدرنشناس را از رشیه در بیاورم .اما ناگهان گل سرخ خاری به شدت در دستانم فرو کرد و

گفت ؟ منو ببخش این رسم مهمان نوازی نبود . اما به هر حال نیلوفر دوست من است .

و من تاره فهمیدم که چرا پسر بچه گل فروش سر چهارراه همیشه دسته های گل سرخ در دست دارد و هیچ وقت نیلوفر نمی فروشد .

**

دست هایم بوی گل میداد منرا به جرم چیدن گل گرفتند  ا ما هیچ کسی نپرسید شاید من گل کاشته باشم ............

 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 |
ای دوست دلت همیشه زندان من است

آتشکده عشق تو از آن من است

آن روز که لحظه وداع من و توست

آن شوم ترین لحظه پایان من است .

**********

سنگی که طاقت تیشه را ندارد  تندیسی زیبا نخواهد شد . از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شا یسته تندیس است .

انسان می تواند تشنگی را یک هفته  .گرسنگی را دو هفته و بی خانمانی را سالها تحمل کند ولی تنهایی حتی یک لحظه هم برایش قابل تحمل نیست .تنهایی بدترین نوع شکنجه و بدترین نوع رنج است .« پائوکولو ئلیو»

 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 |
دوستای گلم من شاید یه چند روزی آپ نکردم . خوب و خوش باشین
نوشته شده توسط زهرا در شنبه یکم اردیبهشت 1386 |